داستان كوتاه

کیف قاپی که باعث ازدواج من با یک فرد نخاعی شد

 

   
   

www.isaarsci.ir

   

 

 

 

 

 

 

هميشه از بالکن اطاقم بازی های او با بچه ها را تماشا می کردم . خيلی دلم می خواست از او بپرسم که با وجود ابتلا به آسیب نخاعی چه احساسی دارد. آيا تظاهر به شادی می کند، يا واقعا" شاد است ؟ اما کاش من هم ذره ای از اعتماد به نفس او را داشتم. ای کاش مانند او می توانستم واقعا" بخندم و خوش باشم. او چگونه می توانست با اينکه قادربه راه رفتن نیست ، اینقدرشاد و سرحال باشد؟...ناگهان صدای مادرم که مرا صدا می زد، افکارم را قطع کرد:
- مريم. مريم جان. ! توپ بچه ها افتاده توی حياط ما . برواونو بندازبیرون ...
من که از بالا توپ را می ديدم، به سرعت از پله ها پايين آمدم. وگفتم:
- چشم مامان جان . توپ را برداشته و در حياط را باز کردم. آقا رضا پشت در بود. سلام کرد و من توپ را به او دادم.او هم عذرخواهی کرد و به طرف بچه ها برگشت. لحظه ای کنار در ايستادم و برگشتن اورا نگاه کردم.
مثل هميشه سرحال ، خندان ، باروحیه وپرانرژی بود. لباس ورزشی سفيدرنگی بر تن داشت. باوجوداینکه ازپاهای خوداستفاده نمی کرد، کفش های ورزشی سفیدی پوشیده بود و کلاه لبه دار سفيدی هم بر سرداشت.
- به خودم گفتم: "چقدر هم جدی بازی می کند.ولی من که از کارهای او سردر نمی آورم. اگر من جای او بودم، از گوشه خانه تکان نمی خوردم واصلا" بيرون نمی آمدم".


به اطاقم برگشتم. نمی دانم او چه نيرويی داشت ،که هر وقت او را می دیدم، انگيزه کار و فعاليت در من جان می گرفت. شايد از خودم خجالت می کشیدم که با وجود داشتن بدنی سالم، بیکار بودم. مادرم از همسايه ها شنيده بود که آقا رضا در درس خواندن هم اراده قوی دارد و در دانشگاه مشغول تحصیل است.


با اکراه کتاب رياضی ام را برداشته تا دوباره شروع به درس خواندن کنم. صفحات کتاب را ورق می زدم. ولی معادلات وارد مغزم نمی شدند.
-فکرکردم:" نه... ! نه...!... من اصلا" استعداد ندارم. نمی دونم چطور ديپلم گرفتم ؟
مادامی که به مدرسه می رفتم، شاگرد بدی نبودم ، اما به محض فارغ التحصیل شدن و رد شدن در اولين کنکور،دلسردشده بودم وديگر علاقه ای به ادامه تحصيل نداشتم. برادر کوچکترم متين، هفته ای يکبار به خانه آقارضا می رفت تا اشکالات درسی اش راباکمک آقارضا برطرف کند.
از آنجا که حوصله ام در خانه خيلی سر می رفت، بدنبال کارمی گشتم .به همین خاطرهرروز صفحه نيازمنديهای روزنامه را نگاه می کردم. فکرمی کردم شايد با اشتغال به یک کار، از زندگی خودم راضی شوم. تمام آگهی های استخدام را نگاه می کردم. همه جا یاسابقه کاری می خواستند. یا باید زبان بلد بودی. یا...... من هم نااميد روزنامه را به کناری می انداختم.
مادرم هميشه با یک نگاه حال و روز من را می فهمید ومرادلداری می داد ومی گفت:
- بایدکمی صبورباشی وبه خداتوکل کنی تا انشاءاله کارخوبی پیدا کنی.یکی ازروزها برای پيدا کردن کار از خانه بيرون آمدم و تصميم داشتم به چند تا ازآدرس هايي  که داخل روزنامه علامت زده بودم مراجعه کنم. سوار اتوبوس شدم و يکی يکی به آنها سرزدم اما طبق معمول هرجا که می رفتم می گفتند: چندسال سابقه کارداری؟ آیا به زبان انگليسی مسلط هستی؟ چه دوره هایی از کامپیوتررا گذرانده ای؟این فرم را پرکنید وبروید تا انشاءاله خبرتان کنیم؟ووو..... پس از ساعتها گشتن با ناراحتی وبدون هيچ نتيجه ای به طرف خانه برمی گشتم که چند خيابان نرسیده به منزلمان از اتوبوس پياده شدم وترجیح دادم بقیه راه را پیاده روی کنم .اما زمانی که می خواستم از خيابان رد شوم. ناگهان دو نفر موتور سوار به سرعت برق  ، کيفم را از دستم گرفتندوفرارکردند و من که به کنار خيابان پرتاب شده بودم با ناباوری به صحنه نگاه می کردم. بقدری اين کارسریع انجام شد که من حتی فرصت فرياد زدن را هم پيدا نکردم.داخل کيفم بیشترازدوسه هزارتومان بیشترنداشتم.اما ناگهان یاد دسته کلیدم افتادم .پیش خودم فکرکردم:
- وای کليدهام ! . حالا چطوری واردخانه شوم. مادرم که به منزل مادر بزرگم رفته است و پدرم هم سرکار است و متين هم که 2 ساعت ديگر از مدرسه می آيد. وای خدا ! چیکار کنم ؟

 


درواقع تنها چيز با ارزشی که داخل کیفم بود دسته کليدم بود. از روی زمين بلند شدم. لباسهايم را تميز و مرتب کردم و به طرف خانه حرکت کردم . داشتم به خانه می رسيدم که ناگهان صدايی از پشت سرم شنيدم:
- مريم جان.! آیا اتفاقی افتاده؟ چرا لباسهايت خاکی شده؟.
به طرف صدابرگشتم. مادر آقا رضا ، صديقه خانم بود. اشک در چشمانم حلقه زد. وقتی صورتم را ديد،نگران تر شد و گفت:
- چی شده عزیزم ؟
با بغض و صدايی لرزان جواب دادم:
- دزد ! .... دزد کيفم را زد .
بعد بغضم ترکیدوشروع کردم به گريه . او مرا در آغوش گرفت و گفت:
- ناراحت نباش. خودت که صدمه نديده ای؟
گفتم : نه فقط کليدهايم داخل کيف بود.
او هم حرف مرا قطع کرد و گفت :
- خدا را شکر که خودت صدمه نديده ای !. بيا...بيا برويم خانه ما . مادرت که خانه نيست. بيا عزيزم.
من هم به ناچار دعوت اورا پذیرفتم و به خانه آنها رفتم. اين اولين باری بود که وارد خانه آنها می شدم.
صديقه خانم گفت :
- برو دست و صورتت را بشور و بيا يک چائی بخور. برو عزيزم .
به طرف حياط رفتم . دستشويی داخل حياط بود. دست وصورتم را شستم و سر وضعم را مرتب تر کردم . وقتی از دستشويی بيرون آمدم،توی حياط متوجه تعداد زیادی گلدان زیبا شدم ودرگوشه ای ازآن انواع واقسام وسايل ورزشی ازوزنه گرفته تا دارت و تیروکمان و توپ های بسکتبال و والیبال توجه مرا به خودجلب کرد . حتی یک نوع ويلچرورزشی جالب هم دیده می شد. پيش خودم فکر کردم:
- پس... آقارضا ورزشکاراست؟ بی خودنیست که با وجودویلچری بودن این قدرسرحال وبانشاط است. همه ی این وسایل هم می تواند نشانه توجه خاص او به ورزش باشد .


نزد صديقه خانم برگشتم. چای گرمی به من داد و گفت :
- خوب عزيزم ،بگو ببينم چی بر سرت آمده ؟
تمام ماجرا را برايش تعريف کردم. او هم کمی سکوت کرد و گفت:
- خدا را شکر که خودت سالمی. خوب بگو ببینم برای چی بيرون رفته بودی؟.

 

گفتم: برای پيدا کردن کار ، برای پيدا کردن کار مناسب به چند جا که از روزنامه پیدا کرده بودم. سر زدم ولی همه جا يا بايد سابقه داشته باشی يا زبان بلد باشی يا پارتی داشته باشی یا .... در همين حال بودکه صدای چرخش کليد داخل در شنيده شد ، وصديقه خانم گفت :
- آقا رضا آمد. رضا جان آمدی؟ جواب داد:
- بله مادرجان. گفت: بيا پسرم. مهمان داريم.
آقا رضا بدون هیچ مشکل وخیلی قبراق با ويلچرش در آستانه در ظاهر و وارد خانه شد.اینجابودکه تازه متوجه شدم، چرا عرض درخانه آنها پهن تراز درهای دیگراست .ضمنا" قسمت پائین در یعنی آن قسمتی که روی کف زمین قرارمی گیرد(آستانه )را برداشته بودندتااوبتواند به راحتی ازآن عبورکند. وقتی آقارضا مرا ديد با تعجب گفت :
- مريم خانم ؟ حال شما چطوره؟ از اين طرف ها؟ باباومامان خوبند؟. متین جان چطوره؟
صديقه خانم فورا" جواب داد:
- وای رضا جان نمی دانی دزدبه این طفلک حمله کرد و کيفش را برده. فقط خدا را صدهزارمرتبه شکر که خودش صدمه ای نديده ....
من هم به چهره آقا رضا نگاه می کردم .سرش را تکان می داد و چهره اش از فرط عصبانبت درهم رفته بود. اين اولين بار بود که چهره او را اينطور  غضبناک می ديدم. در دلم خدا را شکر می کردم که چه همسايه مهربانی داريم.
آقا رضا به طرف من برگشت و گفت:
- خوب حالا توی کيفتون چی بوده ؟. گفتم:
- هيچ چيز. فقط کليد خانه مان و مقدارخیلی کمی پول دم دستی .
نفس راحتی کشید و بالبخند گفت : پس به کاهدون زدند.

 


صديقه خانم به آشپزخانه رفت تا غذا را آماده کند. آقا رضا هم به حياط رفت. زير چشمی به اطراف نگاه می کردم. درگوشه ای از خانه شان يک ميزگذاشته بودندکه روی آن یک کامپیوترقرارداشت ، یکسری کتاب و مجله هم بطور منظم درکنار رایانه چيده شده بود ودرکنارآنها هم چندتا کارت اینترنت دیده می شد که همگی نشان از علاقمندی او به مطالعه و تحقیق بود. متوجه عناوین بعضی ازکتابها شدم ازجمله راهنمای مراقبت افرادنخاعی، تغذیه مناسب برای آسیب دیدگان نخاعی، تاثیر ورزش برروی جسم وروح افرادنخاعی و چندتا هم کتاب و داستان و...... کنار پنجره چندتا گلدان شمعدانی با گلهائی زيبا خودنمايی می کردندکه نشان ازعلاقمندی او به طبیعت بود .یک ميز ناهارخوری کوچکی کنار اطاق وجودداشت و نکته جالب آن این بودکه دریک سمت آن رومیزی وقسمت پائین افتادگی میزرا بریده وکوتاه کرده بودند.حس زدم این قسمت حتما" باید جای آقا رضا باشد و این کاررابه خاطرقرارگرفتن ویلچراو درزیر میز به این شکل درآورده بودند . کنار پنجره رفتم باغچه کوچکی در حياط وجودداشت که خیلی با سلیقه گلکاری شده بود . به فکرم رسید که آن هم کارآقا رضا بایدباشد، چرا که سطح باغچه را تا حدود دسترسی یک فردنشسته روی ویلچر بالاآورده بودند. اطاق ديگری گوشه سالن وجودداشت که در آن بسته بودکه حدس زدم اطاق آقا رضا باشد. در سالن باز شد و آقا رضا به داخل آمد و با حوله ای دست و صورتش را خشک کرد و گفت:
- مادرجان ، ناهار را بيار که روده بزرگه روده کوچیکه رو داره می خوره .

سریع به آشپزخانه رفتم و ظرف ها را از دست صديقه خانم گرفته و روی ميز چيدم. صدیقه خانم ماهی پخته بود .غذای آقا رضا کم حجم بود ، ولی درعوض عمده آن را پروتئین کافی وسبزی خوردن و سالاد کاهو و ماست و کمی هم نان سبوس دار تشکیل می داد. پس از خوردن ناهار ، آقا رضا شروع به جمع کردن ظرفها کرد. من او را زير چشمی نگاه می کردم. تا به حال فکر می کردم هيچ کاری از دست او برنمی آيد. ولی حالا می دیدم که او ازخیلی افراد سالم هم فعال تراست.میز را جمع کردیم و من خواهش کردم اجازه بدهند ظرف ها را بشويم. با اصرار زياد آنها را از دست صديقه خانم گرفتم و شستم. بعد از آن با يک سينی چای به سالن برگشتم. صديقه خانم هم با مهربانی گفت:
- وای چه سليقه ای؟ خوش به حال شوهرآینده ات .
از خجالت صورتم سرخ شد و سرم را پايين انداختم. سپس سکوتی بين ما حاکم شد .بالاخره آقا رضا سکوت را شکست و گفت:
- مريم خانم شما نبايد اصلا" به تنهايی برای پيدا کردن کار به شرکت ها مراجعه کنيد. قبل از رفتن به اين شرکتها حتما" با پدرمشورت کن، البته من هم اگربتوانم کمکی کنم، خوشحال خواهم شد.
او طوری حرف می زد که انکار هيچ مشکل جسمی نداردو فکر می کرد می تواند به من کمک کند. اما احساس کردم او صلاح مرا می خواهد . اوادامه داد:
- آیا شما می دانید که نوع لباس پوشيدن افراد به عنوان یک ارباب رجوع چقدرمهم است. در حالی که به مانتوی قديمی و کهنه من نگاه می کرد گفت : . طرز لباس پوشيدن ما روی برداشت ديگران و اعتماد به نفس ما تاثيرزیادی می گذارد.من به عنوان یک فرد ویلچری همیشه سعی می کنم ، به آراستگی ظاهر خود اهمیت زیادی بدهم  وبارهادیده ام که اگرظاهری نامرتب و شیک نداشته باشم مردم ازمن دوری می کنند و برعکس همیشه باحفظ آراستگی خوب توانسته ام ارتباطم را با دیگران بهتر برقرارکنم.


احساس کردم اومی خواهدیکی ازعوامل مهم وموثر در کاریابی را به من بفهماند. باشنیدن حرفهای او کمی ناراحت شدم .انگارداشت به من کنایه می زد . اما این موضوعی بودکه بعدها توانستم صحت گفتارش را به خوبی درک نموده وبه ارزش بالای گفتارش پی ببرم .
درحالی که بهت زده به او نگاه می کردم، گفتم:
- بیشتر جاها روی سابقه کاری من و عدم تسلطم به زبان انگليسی ايراد می گیرند.
با صدای بلند خنديد و گفت: چقدر شما ساده هستيد. خوب بايد يک بهانه ای برای نپذيرفتن شما داشته باشند، يا نه ؟
درحالی که  صداقت ودلسوزی رادرچهره مهربانش حس می کردم، ازنکته مهمی که مرا راهنمايی کرده بود خیلی خوشحال شدم و گفتم:
- ببخشید شما می توانيد به من کمک کنيد؟گفت:
- چه کمکی ! گفتم:
- بگوييد چه کار کنم؟ گفت:
- اول محلی را که آنجا دنبال کاری می گردی خوب بشناس. حداقل تنها به آنجا نرو . دوم معلومات خود از جمله زبان را قوی کن و سوم با ظاهری موقر و بسیارآراسته به آن مکان ها مراجعه کن.
صحبتهای او راقطع کردم وگفتم:
- در زمينه زبان انگليسی به من کمک می کنيد؟
گفت:
- بله به شرط آنکه کاملا" مصمم باشيد.

با خوشحالی گفتم: از کی می توانیم شروع کنیم؟
با خنده گفت : ازهر وقت که شما بخواهيد. اما فقط از فردا تا يک هفته قراراست به مسافرت بروم.ولی بعدازبرگشتنم آماده خدمت هستم .
سرم را به علامت تاييد تکان داده وازاوخیلی تشکرکردم.
پس از بازگشت به خانه کل جریانات ، مهمان نوازی صديقه خانم و تمام صحبتهای آقا رضا را برای مادرم تعريف کردم.

 


مادرم گفت:
- آقا رضا پسر خیلی عاقلی است.بهتر است به نصايح او گوش کنی.اوبا وجود آنكه  دچار آسيب نخاعي است  توانسته درتمام زمینه های مراقبتی، تحصیلی و کاری خود موفق باشد و کاملا" استقلال پیدا کند.
به اطاقم رفتم و راجع به ساعاتی که در خانه آنها بودم وبه خصوص درموردصحبتهای آقا رضا خیلی فکر کردم. ازاینکه روزنه امیدی پیداکرده بودم ،خوشحالی عجیبی احساس می کردم. چقدرآن چند ساعت به من خوش گذشته بود.ربوده شدن کیف من سبب خیر شده بود وباعث شد روزنه هایی از امید دردل من روشن شود. ازاین که فردخودساخته وآب دیده ای پیدا شده بود که می توانست به من کمک کند،بی نهایت خوشحال شده بودم.


هفته ای که آقارضابه سفررفت برایم يک سال گذشت. هیچگاه تااین حد نبودن اورا در کوچه حس نکرده بودم. بعداز یک هفته وقتی متين از مدرسه به خانه آمد با شادی گفت:
- آقا رضا آمده! . او مرا در کوچه ديد و گفت:
- بايدبرای رفع اشکالات درسی ام به خانه آنها بروم.در ضمن گفت: به مريم خانم هم بگو همراهت بیاید.
با شنيدن اين حرف خون در صورتم به جريان افتادو سرخ شدم و ضربان قلبم را می شنيدم. به اطاقم رفته روی تخت نشستم. به خودم گفتم: پس يادش نرفته ! .


آقا رضا زمان کلاس های مرا تلفنی به مادرم اطلاع داد . او هنگام آموزش بسيار خشک رفتارمی کرد. گاهگاهی با متين شوخی مي کرد ، ولی با من خیلی جدی بود. در مدت زمانی که پیش او آموزش می دیدم فهميدم که خیلی با صداقت است و اگر چيزی را نداند سريعا" به آن اعتراف می کند. با مادرش بسيار مهربان بود.اگرچه وقت محدودی داشت، ولی نقاشی هم می کرد. تابلوهای او در همان اطاقی بود که درش بسته بود. به کارهای برقی خیلی علاقه داشت و در مغازه الکتريکی دوستش مشغول بکار بود و به تعمیر لوازم برقی می پرداخت. در عین حال او خیلی خوش فکربود بطوری که اگر کاری را به او می سپردی ، باپشتکارعجیبی که داشت حتما" از عهده آن بر می آمد، به عبارتی همه فن حريف بود.
آقا رضا با جديت به من درس می داد. در مواقعی که دلزده می شدم ، آن چنان مرا اميدوار می کرد که بیش ازپیش احساس انرژی می کردم.
هر چه دوره شش ماهه من به آخر نزديک تر می شد، اضطراب من هم افزایش می یافت. اوايل  دلیل آن را نمی دانستم، وقتی با خودم روراست شدم، فهميدم به او دلبستگی پيدا کرده ام.ای کاش او هم چنين احساسی نسبت به من داشت . بالاخره آن روز خداحافظی فرارسيد. آخرين روز کلاس با غم عجیبی در وجودم احساس می کردم . او هم متوجه این حالت من شده بود و به من قوت قلب می داد و می گفت:
- اطمينان دارم که به سطحی رسیده ای که در پيدا کردن کار موفق شوی.
ولی خبر نداشت که من از اینکه نمی توانم اوراببینم ودرواقع از دوری او ناراحت هستم. با گذشت يک هفته  چنان غصه دارشده بودم که مادرم متوجه آن شد . تمام روزرا در اطاقم روی تخت دراز می کشیدم .بچه ها هم به خاطر فصل امتحانات ديگر به کوچه نمی رفتند تا حداقل او را درکنار آنان ببينم. در افکارخود غوطه ور بودم. مادرم که چند بار مرا صدا کرده بود، ناگهان وارد اطاقم شد و دليل رفتارم را سئوال کرد. من ديگر نمی توانستم آن را پنهان کنم، ماجرا را تعريف کردم و گفتم :
- مادرجان فکر می کنم به آقا رضا علاقه مند شده ام. مادرم که از شدت ناراحتی بهت زده شده بود. به من خيره شد. مادرم گفت:
- اما دخترم! ازدواج با یک فرد ویلچری؟ آیا می دانی چه می گویی؟.
درمدتی که من بااو بودم، ازوضعیت ضایعه او و مشکلاتی که داشت آگاهی پیدا کرده بودم . اما او باضایعه خود آنقدرخوب تطبیق پیداکرده بودکه نه تنها به سطح قابل قبولی اززندگی رسیده بود، بلکه فراترازخیلی ازافرادعادی جامعه زندگی می کرد و این دلیلی بودکه من شیفته او شده بودم وفکرمی کردم اوقادراست هرمشکلی رابادرایت و پشتکارعالی ازروی خود بردارد.
بعدازآن جریان نه تنها به دنبال کارنرفتم ،بلکه به خیلی ازخواستگارانم جواب رد دادم. حدودیک سال به همین صورت گذشت . در اين مدت با مخالفتهای زيادی از جانب خانواده ام روبرو شده بود م. البته آنها حق داشتند، چون من بهترين خواستگارانم را ردمی کردم . صدیقه خانم هم که روزی یکی دو بار مادرم را می دید وبا اوتماس داشت ازکم وکیف رفت وآمدهای خانه ما و حال وروزمن آگاه شده بود.اماگویا ازآن طرف هم آقارضا به من علاقمند بود، ولی به خاطر ضایعه خودراضی نبود علاقمندی خودش را به من ابرازکند. اما وقتی او هم وضعیت من رافهمید ، وازعلاقه من نسبت به خودش اطلاع یافت، دیگر صبرنکرد و به خواستگاری من آمد . پدرم وقتی ما را مصمم ديد و از آنجايی که رضا فردی بسیار شايسته بود، به من گفت تنها با يك شرط  بااین ازدواج موافق است ، او بيان كرد من يك مركز ضايعات نخاعي را مي شناسم و تو بايد با كارشناساني كه در آنجا مشغول به كار هستند  مشورت نمايي ، در آنجا در زمينه آسيب نخاعي  به تو راهنمايي هاي لازم را ارائه مي كنند و با شناختي كه نسبت به مشكلات آنان پيدا مي كني ، اين فرصت به تو داده مي شود  كه با مسووليت خود  تصميم بگيري  و اين مشورت از اهميت بسيار زيادي برخوردارست .

من از شنيدن موافقت با شرط  پدرم بسيار خوشحال شدم  و به او گفتم  حتما به او توصيه او عمل خواهم كرد .

فرداي آن روز به آدرسي كه پدرم داده بود رفتم و چندين  ساعت  با كارشناسان مركز  ضايعات نخاعي صحبت كردم  و با توصيه ها و سفارش هاي  بسيار ارزشمند ي كه به من شد  در انتها با يك مجموعه كتاب و لوح فشرده به خانه بازگشتم .  در طول روز  به گفت و گوهايي كه با كارشناسان مركز  كرده بودم  فكر مي كردم و دريافته بودم كه يك فرد نخاعي داراي مشكلات فراواني است و اگر بخواهم با چنين فردي ازدواج كنم  بايد علاوه بر كسب آموزش هاي لازم  ،  مهارت هاي زيادي را نيز ياد بگيرم تا بتوانم  زندگي مشترك موفقي داشته باشم .

 حدود دو هفته درباره  تصميم خود فكر كردم  و سرانجام تصميم نهايي خود را گرفتم ، مي دانستم  براي متقاعد كردن خود با  انجام اين ازدواج   بايد براي پذيرش    سختي ها  آماده شوم  ، اما من اعتقاد داشتم رضا انسان درستكار  و سخت كوشي است  و يكي از مهم ترين خواسته هاي يك زن داشتن يك شوهر درستكار و سخت كوش است  و سرانجام اين  ازدواج  صورت گرفت .


 همیشه فکرمی کنم خداوند چگونه با لطف خود سرنوشت انسانها رارقم می زند وانسانها چقدرغافل هستند..
حالا که پنج سال ازآن ماجرا می گذردما صاحب دو فرزند هستيم در اين مدت به آرامش واقعی رسيدم و همراه با رضا شروع به درس خواندن کردم و وارد دانشگاه شدم.
صديقه خانم هنوز هم با من مهربان است و هنگامی که به دانشگاه می روم از بچه های من نگهداری می کند.



****

منبع :داستان كوتاه "  كيف قاپی که باعث ازدواج من با یک فرد نخاعی شد" -  نویسنده: افسانه موسوی   انتشار -آبان   1388

 

 

 

 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اصلی